من به تنهایی خود مشکوکم
شهر با من سر جنگیدن داشت
هر چه مغلوب شدم پیش دلم
باز هم هیبت یک دشمن داشت
عشق در سینه ام آوار شده
گرد و خاکش به سرم ریخته بود
آن که از لعل لبش سوخت دلم
با لب دیگری آمیخته بود
تنم از بارش یک واژه تر است ...
زیر باران هوس خیس شدم
تو نشانی ز خدا باش و بمان
من که بازیچه ی ابلیس شدم